محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2276
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفتند : « خدا » گفت : « دروغ ميگوييد اگر خدا عز و جل انداخته بود خطا نميكرد ، اما سنگ شما خطا مىكند . » گويد : آنگاه عثمان از فراز خانه به خاندان حزم كه همسايگان وى بودند نمودار شد و پسر عمرو را پيش على فرستاد كه اينان آب را از ما باز گرفتهاند اگر ميتوانيد آب براى ما بفرستيد ، بفرستيد . و نيز كس پيش طلحه و زبير و عايشه و همسران پيمبر صلى الله عليه و سلم فرستاد كه زودتر از همه على و ام حبيبه به كمك آمدند . على سحرگاه بيامد و گفت : « اى مردم ! اين كار كه شما ميكنيد نه به كار مؤمنان ميماند و نه به كار كافران . آب را از اين مرد نبريد كه روميان و پارسيان اسير ميگيرند و غذا و آبش ميدهند اين مرد متعرض شما نشده چرا محاصره كردن و كشتن وى را روا ميداريد ؟ » گفتند : « نه ، به خدا آسوده مباد ، نمىگذاريمش كه بخورد و بنوشد » . على عمامه خود را به خانه انداخت تا بفهماند كه آنچه را گفته بودى انجام دادم و بازگشت . آنگاه ام حبيبه بيامد ، بر استر خويش سوار بود كه قمقمه اى چرمين بر زين آن بود . گفتند : « مادر مؤمنان ام حبيبه آمد » و استرش را بزدند . گفت : « وصيتهاى بنى اميه با اين مرد بوده . ميخواهم ببينمش و در اين باب از او بپرسم كه اموال يتيمان و بيوه زنان تباه نشود . » گفتند : « دروغ ميگويد » دست درازى كردند و مهار استر را با شمشير ببريدند كه ام حبيبه را برداشت و مردم بدويدند و زين استر را كه كج شده بود نگه داشتند و آن را بگرفتند ، چيزى نمانده بود كه ام حبيبه كشته شود و او را به خانه اش بردند . عايشه به منظور فرار براى حج آماده ميشد و ميخواست برادر خود را همراه ببرد كه نپذيرفت . عايشه به دو گفت : « به خدا اگر ميتوانستم كارى كنم كه خدا از آنچه قصد دارند محرومشان كند ميكردم . »